” نمونه هائی از اشعار خسرو “
” درستایش نعمت های حق و شکرگزاری “
گره گشای کارها خدای حیّ داوراست
که درتمام لحظه ها، پناه جان و یاوراست
به گاه داد و بخشش اش، دل ازامید پرشود
به وقت امتحان او، صبوریش برادراست
طبیعت از کرم رسد گهی به رنج و گه به ناز
که حکمتی دراین وآن، به چشم هوش، ظاهراست
اگر بود به کام دل، وگر بود خلاف آن
بگو سپاس وهم بکن، که کاراونکوتراست!
به هرنفس که می کشی دو نعمت است مستمر
به هرنظرکه می کنی، عطای او فزونتراست
مبین به غصّه و بلا، که آزمون زندگی است
ببین که لطف خاص او، هماره سایه گستراست
خوشا دلی که شکراو زجان و دل همی کند
که این ُمقام بندگی، زهرچه مُلک برتراست
به حکم صبرتن بده، به داد حق رضا بمان
که روزگارآدمی، دمِ گذرچواخگراست!
دراین سرای پربلا به ذکرحق روان بباش
که مایه ی ستون دل، همین دوحرف “یا رب” است
ز درد و رنج غم مخور، که عاقبت به خیرباد
خسرو به شکرحق بزی، زیرا حقیقت زین دراست
” پندارنیک گفتارنیک کردارنیک “
سالها پیش ازآن که جهان سپیده دم زرّین خود را به فراموشی سپارد،
فرزانگان ایران باستان درپهنه ی کیهان نگریستند و به حقیقتی دست
یافتند که عمرآن از تک تکِ امپراتوری ها طولانی تراست؛ وآن این
بود که جهان، بوم بزرگی ازنبرد نورو ظلمت است و تنها خویشکاری
انسان است، که یارای رساندن او به سپیده دم روشنائی است. این فلسفه ی جاودان
نه درعقایدی پیچیده، بلکه درسه ستون درخشان استوار گشت:
پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک
گام نهادن دراین راه، دگرگون ساختن روان به آستانه ای از پاکی است؛ آنجا که هیچ
کینه ای را یارای ریشه دواندن نیست. ازاین چشمه ی زلالِ اندیشه ی والاتر، سخن همچون
آب حیات جاری می شود؛ هماهنگی مقدّسی که دیو نادانی را درهم می شکند و مرهمی بردلهای
شکسته ی آدمیان می نهد. با این حال اندیشه و گفتارتا زمانی که در کوره ی عمل گداخته نشوند،
ناتمام می مانند. تنها با شکوه کردارنیکو و با مهر و دادگری است که انسان آستان ایزدی را
لمس می کند و جهان فرو ریخته را از نو می سازد.
پیش چشمم حکمت دیرین ایران روشن است
از فروغ فرّ یزدانی، دل و جان روشن است
خاک ما مهد حکیمان، مهد داد و دانش است
راه این اندیشمندان دربهاران روشن است
اوّلین شالوده ی این راه، پندارنکوست
کاین چنین تیره جهان، زان ماه تابان روشن است
هر که دل را از کژاندیشیّ و ازکینه بشُست
چشم جانش درمصاف مکرشیطان، روشن است
چون دلت آئینه شد، گفتارنیکو ساز کن
زانکه تارِجان ازاین آوای رخشان روشن است
دیوِنادانی گریزد چون سخن گردد شریف
بزم کیهانی زنوراین سخندان روشن است
پای محنت استوارآید به کردارنکو
کاخرین گام کمال، ازکارانسان روشن است
مهر و داد و راستی شد جوهراین فلسفه
فخرما زین مذهب پاک و فروزان روشن است
خسروا زین فرّ انسانیّ و این آئین پاک
نام تو دردفتررخشان ایران روشن است
” دراهمیّت دموکراسی “
جهان را جز به رسم داد وآزادی مدارش نیست
سرائی را که درآن عدل نبود، اعتبارش نیست
دموکراسی فروغ جان و مصباح شب توده ست
که بی آن نورگیتی را امید نوبهارش نیست
اساس دولت محکم ز رأی مردم داناست
بنای زور و استبداد، پایداریّ و قرارش نیست
حقوق وحرمت انسان دراین آئین شود زنده
جهانی را که حق گم شد، به جزذلّت شعارش نیست
برابرمی شود شاه و گدا درسایه ی قانون
کسی را با کس دیگر، توفّق برتبارش نیست
به صندوق مواثیق است تعیین امورخلق
دگر تکیه به تیغ و نیزه و گرد وغبارش نیست
قلم آزاد و روشن، نقد حاکم مایه ی اصلاح
که دراین مهد، حق گوئی دگردار ومدارش نیست
بیا خسرو سرود عدل و آزادی بخوان هردم
که حق را درجهان جز رأی مردم، پاسدارش نیست
” قصیده ی جنگ و صلح “
فغان کاین جهان مهد پیکار شد
دل خلق ازاین غصّه ها زارشد
کجا رفت انصاف وعهد و وفا ؟
به بازارکبر وستم، تارشد !
زمین، غرق درخون مردان پاک
زمان، خسته ازمکراشرارشد !
صدا درگلوها به سختی شکست
جهان بستر ظلم خونخوارشد !
نه مأمن برای دل کودکان
نه چشمی پیِ درد بیمار شد
بشرغرق تزویر و کورطمع
به زنجیرکین، بنده وخوارشد
براین سقف نیلیّ و دوران تلخ
جهان، شاهد مرگ احرارشد !
ولی ای دلاور، دلیری نما
که خورشید آماده ی کارشد
بپا خیز و تیغ مروّت بکش
که وقت فروپاشی تارشد
اگر دست مردم شود متّحد
سقوط ستمکار، ناچارشد
به جای تفنگ و فغان و تفو
جهان باغ گلهای ایثارشد
به نیروی عشق و به همّت کنون
بنای ستم، سست وآوارشد
بگو خسرو از صبح روشن که باز
جهان، ایمن ازدست اغیارشد !
” یک شاخه گل “
یک شاخه گل، ازشوق تو، بی صبر و شیدا می شود
وقتی که می بیند تو را، غرق تماشا می شود
این شاخه گل با یاد توسرشارجوش زندگی است
امّا زشرم روی تو، پژمرده سیما می شود !
وقتی نسیم موی تو برجان این گل می وزد
با هرنفس در پیش تو محو و شکیبا می شود
گلبرگِ خود را فرش کرد این گل به زیرپای تو
چون عطراو با عطر تو رازی مصفّا می شود
خسروغزل خواند و فشاند این شاخ گل را در رهت
چون با وصال عشق تو گلشن مهیّا می شود !
” جهان بدون اکسیژن “
تصوّرجهانی بدون اکسیژن (مایه ی حیات!) برای درک اهمیّت آن، بسیارتکان دهنده
است. اگراین عنصرحیاتی درجوّ زمین وجود نداشت، حیات درهمان ثانیه های نخست نابود
می شد و زمین به کره ی مرجانیِ خاموش و بی روحی تبدیل می گشت.
*
خرد گفت: گر روزی از روی راز
نفَس درزمین درنگیرد فراز
وگر دور گردد ز گردون نفَس
که سازد حیات جهان را قفس
جهان تیره گردد زبی حاصلی
نماند دگر درتن کس، دلی
نباشد دگرآتشی درجهان
نه دربیشه نوری، نه درخیزران
زمین سرد گردد چو سنگ سیاه
نروید براین خاک، دیگر گیاه
اگر”اکسیژن” این نفس بخش پاک
نباشد دمی برسرخاک وتاک
نه رودی روان گردد ازکوهسار
نه مرغی زند نغمه درنوبهار
زتن ها پرد مرغ جان درشتاب
شود خشک هرچشمه و جوی آب
خروشد بسی باد امّا چه سود ؟
که بی او دراین دشت جائی نبود
هوا گرشود خالی ازاکسیژن
بگردد جهان خالی ازاِنس وجِن
تن آدمی جملگی گِل شود
همه ی چرخِ گردون، باطل شود
بود جان ما متّکی برنفس
که چون یارنیکو بود همنفس
سپاس آن خدا را که داد این هوا
که تا ما بمانیم دراین سرا !
” پروانه، پیک بهشتی “
پروانه، این آیه ی مجسّم لطافت و شگفتی، تنها زائر زیبانگارگلستان ها نیست؛ او سالک
سبک بالی است که مرزهای میان ملک و ملکوت را با بالهای حریری اش می پیماید.
پروانه، تجلّی عینی روح است؛ سپیده دمی زنده که از پیله ی خاک رسته و ازدیار روشنائی
عطرو بوی مینو را به ارمغان می آورد. هنگامی که او نرم و بی صدا بر کنج خلوت ما
می نشیند، گوئی زمان متوقّف می شود تا راز پنهانی را نجوا کند. او قاصد کوی یار و پیک پروانه وش
عزیزان سفرکرده است که بر بالهای نگارینش، غبارغم را از دلهای خسته می شوید و پیامی از جنس
نور، که مایه ی تسلّی و جاودانگی است، به همراه دارد که: عشق را زوالی نیست و یاد یاران همواره در
پرواز است.
**
بال بگشوده و ازعرش برین می آید
پیک جان است که بر روی زمین می آید
مهر پاک است که در قالب پروانه نشست
تا بگوید که دل زنده چنین می آید
نفَس عطرعزیزانِ سفر کرده دراوست
که چنین مشک فشان، سوی جبین می آید
بال او آینه بندان جهان دگراست
نوری ازمینو وازخُلد برین می آید
آمد آرام نشیند به تسلّای دلت
بِنِگر روح که با بالِ نگین می آید
قاصد باطن پاک است و پیام آور نور
نرم و آهسته به این خاک حزین می آید
تا بشوید زدلت گرد غم دوری را
رحمتی ازطرف حق به یقین می آید
خسرو، از زمزمه ی بال لطیفش بشنو
که پیام ازطرف یار گزین می آید !
” اوّلین بوسه “
اوّلین بوسه عجب ماجرای خنده داری ممکن است بشود !
بین ترس و لرزوتپش قلب، اتّفاقات پیش بینی نشده ی با مزّه ای ممکن است رخ دهد.
***
بسته بر لبهای او شد جان من
لرزه افتادم به روح و هم به تن
خواستم تا بوسه ای گیرم زیار
خورد دندانش به دندانهای من !
عینک من روی بینی تاب خورد
بوسه اش چون ضربه ای برقاب خورد
بینی اش با بینی ام درگیر شد
ضربت بینی به بینی همچو یک هفت تیرشد !
خواستم تا بوسه ای دیگرکنم جبران، ولی
تاب معشوقم فرو افتاد ازمستأصلی
خنده آمد، آبرویم رفت رفت
یارناشی هم لبان خود ببست !
” نمونه هائی ازهنرخوش نویسی خسرو”